اسعمار نوین.
سید موسی موسوی پژوهشگر علوم انسانی در مطلب ارسالی برای «نگاه شما» نوشت:
کمتر
از یک قرن پیش با روی کار آمدن رضاخان در ایران روندی در مدیریت کشور
طرحریزی شد که مصائب ناشی از آن تاکنون گریبانگیر ساکنان این مرز و بوم
بوده است. استعمارگران غربی طرحی پیچیده و بلند مدت را برای حفظ منافع خود
در ایران و منطقه طرحریزی کردند که بر اساس آنان دولتها و ملتهای منطقه را
برای همدیگر دشمن تعریف کنند. زمانیکه آنها اشغال نظامی را دیگر غیر ممکن
دانستند، پروژه ای را تعریف کردند که طبق آن بر اذهان مردم سلطه کنند. به
تعبیری با شکل دهی نحوه تفکر ملتها و اقوام همواره سعی کردهاند سلطه خود
را در کشور و منطقه حفظ کنند.
غربیها
در این مسیر مهمترین عامل انسانی یعنی "هویت جمعی" مردم را نشانه گرفتند.
هویت جمعی تعریف مایِ جمعی انسان است که بر این اساس "خود جمعی" و "دیگری
جمعی" را شناخته و بین آنها تفاوت قائل میشود. هویت جمعی عامل اساسی در
کنش جمعی انسانها است و لذا با کنترل آن میتوان کنش جمعی ملتها را به نفع
خود در اختیار گرفت. در هویت جمعی علاوه بر مفهوم "ما"، مفهوم"دیگری" نیز
شناسایی میشود و این همان چیزی است که غربیها به آن علاقهمند بوده و
هستند. با روی کار گماشتن رضاخان تمامی کاری که غربیها مد نظر داشتند
تعریف "هویت مطلوب غرب" برای ایرانیان بود و حال اینکه این هویت مطلوب چه
اندازه با واقعیات این سرزمین همخوانی داشت، برای آنها مهم نبود. آنها
علاقهمند بودند تا دایره "ما" و "دیگری" برای انسانهای این سرزمین را
خودشان تعیین کنند به ترتیبی که در مواقع لازم بتوانند احساساسات مردم را
در تقابل همدیگر قرار داده و تنشهای دائمی را در منطقه سازمان دهند. آنچه
که مطلوب غربیها است، شکل دهی احساسات جمعی و متضاد انسانهای این سرزمین و
برنامهریزی بلند مدت برای ایجاد شکافهایی است که در مواقع لازم از آن بهره
ببرند.
پروژه ملتسازی بر اساس شاخصههای تک قومیتی:
هدف
غرب در حمایت از رضاخان و عُمال او نه دلسوزی برای زبان فارسی و نه دلسوزی
برای مردمان ایران بود. بلکه آنها دوست داشتند با تدوین پروژههای تاریخ
سازی و هویت سازی، خاطرات جمعی و سپس احساسات مردم را کنترل کنند. هویت
جمعی ایرانیان که بایستی "برآیند هویتی تمام اقوام باشد" به ناگاه در یک
پروژه سیاسی مسیری یک طرفه را پیمود. غربیها از این محمل چندین هدف بلند
مدت را دنبال میکردند:
1-
شروع ملتسازی نوین در ایران بر اساس روندهایی بودهاست که به برجسته سازی
مقاطعی از تاریخ میپرداخت که درگیری و منازعات میان اقوام مختلف را در بر
داشته باشد. بدین ترتیب حمایت از ناسیونالیسم افراطی نه به منظور دوستی با
فارس زبانان این مملکت بلکه به منظور دستکاری در خاطرات جمعی و حافظه
تاریخی آنها و دشمن سازی اعراب و ترکها بود. طبیعی است که همه اینها ملتهای
مسلمان هستند و در صورتیکه در حافظه جمعی مسلمانان "دیگری" و در یک روند
افراطی "دشمن" از میان خودشان تعریف شده باشد، تضمین کننده منافع غربیها
خواهد بود. چنین روندی منجر به آغاز قوم ستیزی در ایران گشت که آثار
زیانبار آن شامل همه اقوام ترک، کرد، عرب، لر، بلوچ، ترکمن و ... بود.
2-
آنها همچنین با رواج "عرب ستیزی" و "ترک ستیزی" هدف دیگری نیز داشتند که
در قبال آن ایرانیان فارس زبان را شرمگین از گذشته اسلامی خود بکنند و به
علت اینکه حضور و گسترش اسلام در منطقه و کشور توسط اینها رخ داده،
ایرانیان در مسیری گام بردارند که به حالت مطلوب غرب یعنی "احساس شرم از
بخشی از هویت خود" بیانجامد. با اینکه در آن سالها در ایران حکومت دینی
وجود نداشت، دشمنی آنها نه با ذات دین بلکه "هویت دینی اسلامی" بود که
سراسر مردم منطقه را به هم پیوند داده و موجبات احساسات مثبت در بین مردمان
منطقه بود. از نظر آنها ما مسلمان هستیم چون در کشورهایی زندگی میکنیم که
پیشینه اسلامی دارد، حتی اگر حاکم آن رضاخان بیدین و یا مردمانی باشند که
تعهد آنچنانی به دین ندارند. در این اثناء متأسفانه کسی هم از خود
نمیپرسید که اروپائیانی که به لحاظ قومی و زبانی تا این حد متنوع هستند،
چرا پذیرش مسیحیت در بین آنها بوجود آورنده دشمنی با اقوامی که در ابتدا به
ترویج آن پرداختهاند، نبوده است!؟
برای
غربیها "دیگری" ساکنان کشورهای اسلامی هستند اما این مردمان نباید آگاه به
این مسأله شوند و بهتر است از درون برای آنها "دیگری" تعریف کرد به
گونهای که وقتی صحبت از آن میشود نه انگلیس و نه سایر کشورهای اروپایی یا
آمریکایی بلکه به یاد اعراب و ترکها افتاده و آنها را دشمن تاریخی خود
بپندارند!
3-
غربیها از همان آغاز میدانستند که ادامه روند پروژه افراطیگری
ناسیونالیسم فارسی در کشوری مانند ایران که ترکیب جمعیتی آن به لحاظ زبانی
متنوع است، میتواند منجر به بروز شکافهایی گردد. شکافهای مورد علاقه
غربیها بعدها میتوانست منجر به بروز تنشهایی از نوع دلخواه آنها شود.
غربیها احساسات فارس زبانان را در حالی در تقابل با هویتهای ترک و عرب،
کرد، لر، بلوچ، ترکمن و... قرار دادند که در این کشور جمعیت کثیری از هر دو
اینها زندگی میکنند. آنها آنچنان با ترویج باستانگرایی فارسی و تقبیح
تاریخی اقوام و نسبت دادن علل عقب ماندگی به آنها و اسلام احساسات
افراطیگرایی فارسیگرایی را طوری دامن زدند که بعدها نیز سر مسائل ساده
هویتی بین اینها هیچ گونه روند متعادلی نتواند شکل بگیرد. آنها از تقابل
احساسات مردم با زبانهای مختلف در این کشور و طراحی مسیری که به اختلافات
قومی دامن زند و بر سر راه حلهای منطقی گره ایجاد نماید، خشنود میشوند.
سلطه زبانی یک قوم، طراحی هویت ملی بر اساس شاخصههای افراطی یک قوم و
طراحی چهره اهریمنی از سایر اقوام میتوانست رانتهایی را برای قوم حاکم
ایجاد کند که در ادامه منجر به بروز شکافهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی گشته و
زمینه ساز منازعات قومیگردد.

مرادعلی قریشی (م.قافلانتی) ۸۰ یاشیندا










محمد احمدییم 1342-ینجی ایلده ميیانانین مئیهاوا کندینده (بوزقوش داغینین آلت الینده)